سيد محمد باقر برقعى

234

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا محفل من نور ندارد ز جمالت * چون شمع به يادت به شب تار بگريم خواهم همهء خلق بدانند غم من * از عشق تو در كوچه و بازار بگريم اى دل تو چرا يك‌نفس آرام نگيرى * از دست تو ، يا از غم دلدار بگريم از درد تو تا دل شده بيمار ، مه من * هر شب به سر بستر بيمار بگريم خواهم كه شبى بر سر راهت بنشينم * ترسم كه مگر لحظهء ديدار بگريم تا در قفس عشق اسير آمده جانم * بر حالت هر مرغ گرفتار بگريم تا راه تو آذين كنم از اشك بلورين * ريزم به رهت گوهر شهوار بگريم تا اشك مرا بينى و آئى به تماشا * باران شوم و بر در و ديوار بگريم زلف تو ، مرا كرد پريشان و سيه‌روز * از دست تو و آن طرّهء طرّار بگريم من عاشقم و حال من امروز عيان است * هرچند كنى عشق من انكار بگريم اشكم چكد از ديده و الفاظ بشويد * چون وقت سرائيدن اشعار بگريم بخت تو به خواب است « فريدون » و از اين غم * شب تا سحر از ديدهء بيدار بگريم تقديم به مولا على عليه السّلام هركجا كردم نظر در عالم معنا عليست * در ميان كوه و دشت و جنگل و دريا عليست رفته بودم دسته‌اى گل را بچينم از چمن * حيفم آمد چونكه ديدم هر گل زيبا عليست پيش رو قرآن نهادم تا بخوانم سوره‌اى * ديدم آنجا هَلْ أَتى و سوره طه عليست تا شدم مستغرق درياى علم و معرفت * ديدم اندر عمق دريا لؤلؤ لالا عليست همره هدهد به كوه قاف رفتم در خيال * ديدم آنجا هدهد و ما و من و عنقا عليست